حرفهای ناتمام...
همیشه برای تو حرفهایی هست! 
قالب وبلاگ

بخاطر اینکه گاهی بهراد چشمک میزد با سفارشهای پیاپی مامانم به دکترش گفتم اونم گفت یه دکتر مغز و اعصاب کودکان هست معرفی کرد بریم پیش اون...

چه حالی شدم این چه حرفی بود دکتر زد مگه چشمک چیه که اینقدر پیگیری بخواد...

دکتر اصلا وقت نمیداد خیلی شلوغ بود منشی گفت " اگه اورژانسیه برید بیمارستان کودکان سه شنبه ها دکتر اونجاست " با اصرار من برای دوشنبه بیست و هشت مهر وقت گذاشت اما بازم سه هفته مونده بود! فردای اون روز سه شنبه بود و برای من و مهران موضوع اورژانسی بود ما هردو اینقدر نگران شده بودیم که... 

وقت گرفتن توی بیمارستان خیلی سخت بود باید شش صبح میرفتیم مهران مرخصی گرفت و رفت ساعت شش تا هشت که توی سرما پشت در توی سف ایستاده بود و هشت هم که در باز شده بود یه سف طویل دیگه... خلاصه هرطور بود وقت گرفت و به من زنگ زد ازانس بگیر بیا بیمارستان. بهراد کوچولومون رو آماده کردم و زیر لب دعا میخوندم که هیچی نباشه میگفتم خدایا هیچ پدرو مادری رو با بچه اش امتحان نکن...

با اعمال شاقه (بخاطر ناشی بودن راننده اژانس) رسیدیم بیمارستان مهران دوید سمتم که بدو نوبتون گذشت وارد مطب که شدم یه دکتر کاملا جدی رو روبری خودم دیدم روی صندلی روبروش نشستم آب دهنمو قورت دادم خیلی سخت بود بخوام بگم بچه من مشکلی داره اما بلاخره گفتم

- اقای دکتر پسر من گاهی چشمک میزنه به دکترش که گفتم خواست برای پیگیری...

گفت "بدش ببینم" و بعد بهراد کوچولو رو گرفت نشوند روبری خودش روی میز و شروع به معاینه کرد به صورتش نگاه کرد ضربه به پاهاش زد و سوالاتی از من پرسید تمام این مدت پسر کوچولوی من با چشمای درشتش به دکتر نگاه میکرد و انگاری میگفت "این دیگه کیه چرا منو اینور اونور میکنه انگار حالش خوب نیستا"

یه قرن انگار گذشت تا دکتر حرف زد

- هیچ بیقرینگی توی صورت نیست و توی معاینه مشکلی دیده نمیشه اما برای اطمینان یه نوار مغز بگیرید"

وااااای خدایاااا....

قسمت نوار مغز وقت گداشت برای هفته بعد یکشنبه و ما با دنیای از اضطراب رفیم سمت خونه.

هفته بعد بازم مهران مرخصی گرفت تا باهم بهراد رو ببرم برای نوار مغز هرچی گفتم بابا خودم میبرمش اما دلش طاقت نیاورد گفت خودم باید باشم... اونجا داروی خواب اور به بچه ها میدادن تا بتونن نوار مغز صحیحی ازشون بگیرن به بهراد هم داد و من بردمش بیرون اتاق نوار کمی شیر بهش دادم و بچم خوابش برد اما موقع نوار گرفتن بیدار شد و اقایی که مسئول این کار بود گفت شلوغه و نمیشه صبر کرد و نوار رو گرفت ازش پرسیدم جوابش چیه گفت "من نمتونم بگم " ای خدا این دیگه چی بود باید صبر میکردیم تا بیست و هشت مهر تا جواب رو ببرم مطب.

یک هفته پر اضطراب دیگه هم گذشت ساعت سه و چهل دقیقه وقت دکتر بود مهران میخواست بازم باشه اما چهارو نیم از شرکت میرسید گفت تو بهراد رو ببر منم زودتر مرخصی میگیرم میام مطب. هوا حسابی سرد بود و من از صبح عضلات گردنم گرفته بود (به گمونم عصبی بود) کلی با سختی بهراد رو اماده کردمو راه افتادم همزمان با مهران رسیدیم وای اونجا چه خبر بود همه با بجه های مریض که مشکلات عصبی داشتن توی اتاق انتظار نشسته بودن به زور خودم رو کنترل کردم گریه نکنم تشکیل پرونده دادیم و ویزیت رو پرداخت کردیم و منتظر شدیم تا بگه بریم داخل. اطرافم رو که نگاه میکردم داشتم دیوونه میشدم و فقط از خدا میخواستم همه اون بچه ها شفا پیدا کنن...

نوبت ما شد رفتیم تو اصلا روی صندلی ننشستم ایستادم روبروی میز دکتر و مهران جلی در... برای دکتر مشکل بهراد رو یاداوری کردم و نوار مغز رو دادم دستش گفتم دکتر پسرم موقع نوار بیدار بود گفت حالا نگاه میکنم... صدسال نههههه بیشتر از این حرفا گذشت انگار دکتر رو اسلوموشن کرده بودن...

دکتر در حال ورق زدن کتابچه نوار مغز گفت " با اینکه بیدار بوده چه نوار مغز خوبی... " ... " نیاز به هیچ پیگیری و داروی نداره پسرتون هیچ مشکلی نداره" و بعد گوشی تلفن رو برداشت گفت خانم منشی نصف ویزیت رو به خانم x برگردونید و پرونده رو ازشون بگیرید و برای کس دیگه ای استفاده کنید بچه ایشون نیازی به پیگیری نداره و کاملا سالمه"

 پرواز روی ابرها خیییلی خوووبه من پرواز کردم بغضم رو فرو دادم توی چشم برهم زدنی اومدم بیرون پرونده رو پس دادم و ارزو کردم اون به دست هر پدرو مادری که داده میشه مثل ما برشگردونه به خانم منشی و بهش نیازی نداشته باشه دعا کردم خدا دل همه ی اون پدرو مادرها رو شاد کنه... آمین

پ.ن پسر من فقط پنج ماهه اس

[ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 ] [ 7:12 ] [ فائزه ]

عوض کردن اون چیزی که قراره اتفاق بیوفته کار ساده ای نیست و شاید بشه گفت تقریبا غیرممکنه! این روزها شرایطی پیش اومده که من مجبورم کارم رو فعلا بذارم کنار و تا یه مدتی که معلوم نیست چقدر باشه از دنیای شاغلیت فاصله بگیرم خوب این برای من یعنی فاجعه اما چاره چیه؟ فعلا این تقدیر منه و باید بپذیرمش چون تلاش برای تغییرش افاقه نکرد و من موقتا تسلیم شدم ... امیدوارم خیلی زود همینجا اعلام کنم که میخوام دوباره کارم رو از سر بگیرم و .... انشاا..

آنچه دلم خواست نه آن میشود      هرچه خدا خواست همان میشود

[ چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393 ] [ 7:4 ] [ فائزه ]

خووووب بلاخره معلوم شد من باردارم و این خبر به گوش همه فامیل رسید و سیل تبریکات به راه افتاد و در کنار اون توصیه به مراقبت و مراعات مسائلی که باید انجام میدادم....

یه دکتر خوب به پیشنهاد جاری خوبم انتخاب کردم و روزهای سخت بارداری من در گذر بودند ...

تا هفته ششم بارداری علائم خاصی نداشتم اما بعد از اون بود که کم کم حالم خراب میشد و جامو دیگه پشت در توالت پهن میکردم روزهای سختی بود و من در اطرافم کسی رو ندیده بودم که بارداری به این سختی داشته باشه الان که یادم میاد پشتم میلرزه اما خوب به داشتن بهراد کوچولو میارزه و من حاضر بودم صدها برابر بیشتر از این برای داشتنش عذاب اون حال بد رو تجربه کنم...

راستش غیر از اون حال بد اتفاقات بدی هم افتاد که من ترجیح میدم اونها رو حالا که گذشته ننویسم ... اما متاسفانه تاثیرات عصبی روی جنین من حتما داشته که امیدوارم مهم نباشه و پسر کوچولوی من هیچوقت مشکلی پیدا نکنه (الهی آمین) فقط اشاره میکنم که یه مشکل حقوقی فامیلی باعث اون خاطرات بد شد و حالا قطع رابطه ایجاد شده و من اصلا پشیمون از این قطع ارتباط نیستم و امیدوارم خدا مثل همیشه حق آدمهای نامرد رو بذاره کف دستشون...

خوب بگذریم... مطابق حساب کتابهای مرسوم تاریخ زایمان من 6 خرداد 93 اعلام شد یعنی دقیقا روز تولد مهران عزیزم... و این برای هردوی ما جذابیت داشت و از این موضوع خوشحال شدیم و اون روزهای سخت رو که مهران بعد از خدا تنها شاهدش بود یکی بعد از دیگری پشت سر میذاشتیم....

[ چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393 ] [ 6:51 ] [ فائزه ]

اگه دنیا دست من بود...  نمیذاشتم هیج جای دنیا کسی ظلم کنه و حق کسی ضایع بشه یکی شاد باشه و یه عالم گریون...

اما متاسفانه دنیا دست من نیست و من حتی نمیتونم از حق خودم دفاع کنم ... ای کاش...

خدایا حالا که دنیا فقط دست تو هست به فریاد مظلوم برس و نذار هیج ظالمی راست راست راه بره و دنیا رو به کام بقیه تلخ کنه...

[ شنبه نوزدهم مهر 1393 ] [ 13:43 ] [ فائزه ]

رفتیم حرم و کلی دعا و ...

همونجا مامان من و مامان مهران ارزو کردن خدا زودتر یه بچه سالم و خوشگل بهمون بده... البته بگم که کسی خبر از تصمیم من و مهران نداشت و ارزوی اونها فقط از روی میل و خواست خودشون بود...

جمعه بازم در مراسم های مادر شوهر خواهرم شرکت کردیم و باز رفتیم حرم... اینبار مامان مهران خواست تا نماز صبح توی حرم بمونه و ما صبح بریم دنبالش... توی راه برگشت به مهران گفتم دو روز از تاریخ من گذشته و جون خبری نیست میخوام یه بی بی چک بخرم مهران بهم خنیدید و گفت تو چه خوش خیالی... اما باز اصرار کردم داروخونه نگه داره... خریدم و رفیم خونه .. شنیده بودم بهترین زمان برای گرفتن تست شش و هفت صبح هست با خودم گفتم برای اوردن مامان مهران از حرم که بیدار شدیم میرم تست میکنم اما... اما مگه من خوابم میبرد دلهره داشتم ... حدود یک و نیم شب که همه خواب بودن دیگه طاقت نیاوردم گفتم توکل برخدا میرم امتحان میکنم ببینم چی میشه ... بی بی چک رو گرفتم توی دستم خدای من خط دوم روشن شده بود اما خیلی کمرنگ بزور دیده میشد اما برای من نشانه بود نشانه مادر شدن نشانه جواب دعاهامو گرفتن اون حس اصلا قابل وصف نیست اشکامو پاک کردمو... بزور خوابیدم با صدای زنگ ساعت موبایل مهران بیدار شدم مامانمو صدا کریم چون گفته بود نماز صبح دوست داره حرم باشه... توی راه تمام ذوقمو قورت میدادم اخه مامانمم بود و من میخواستم این خبرو اول به مهران بدم... رسیدیم حرم مامان مهران رو پیدا کردیم و نماز رو خوندیم و گوشه ای ایستادیم و به زیبایی حرم با اون چراغونی زیبا خیره شدیم هنوز تزئینات روز میلاد رو باز نکرده بودن هرکسی اون موقع حرم بوده میدونه چقدر خاص و روحانی و زیبا میشه حرم و دیدنی ... چراغهای روشن سرتاسر حرم رو پوشونده بود و ما غرق این همه زیبایی و شکوه... اما یه جیزی زیباتر دل منو چراغونی کرده بود و باعث میشد به شکل قطره های اشک روی صورتم خودنمایی کنن...  اصلا شرایطی که فقط من و مهران تنها باشیم پیش نمیومد مامانای هردو مون بودن ... اما به هر زوری بود توی یه لحظه کوتاه که تنها شدیم به چشمای مهران نگاه کردم میشد توی چشمای درشتو زیباش نور چراغونی امام رضا رو دید برای من لحظه ناب و خاص بود لحظه تکرار نشدنی...

گفتم مهران!

برگشت سمتم

گفتم بی بی چک رو گذاشتم

گفت خووب!

گفتم داری بابا میشی

چشماش برق زد

- نههه

و من فقط خندیدم...

برگشت سمت امام رضا و گفت: خدایا شکرت...

اون لحظات ما توی یه عالم دیگه ای بودیم آخه بجه دار شده بودیم بچه ای که حاصل عشقمون بود...

از حرم که میومدیم بیرون یه حس تازه داشتم یه حس زیبا ... از اینکه میدونستم موجود کوچولویی توی وجودمه لذت میبردم انکار زیر پاهام ابر پهن کرده بودن و من سبک بال قدم میزدم...

مهران گفت کی میخوای به مامانا بگی گفتم برگشتیم میرم آزمایشگاهه سرکوچه مامان اینا جواب رو که گرفتم بهشون میگم...

مامانا رو که گذاشیم به یه بهونه منو مهران زدیم از خونه بیرون سمت ازمایشگاه...

[ سه شنبه پانزدهم مهر 1393 ] [ 10:42 ] [ فائزه ]

تقریبا دو ماه بود که فولیک اسید میخوردم چون تصمیم داشتم باردار بشم با خودم گفتم تا مهران رو راضی کنم بهتره آهن مصرف کنم تا موقع بارداری مشکلی پیش نیاد چون شنیده بودم خیلی مصرف فولیک اسید اهمیت داره ...

شهریور 1392 بود که مهران با بچه دار شدنمون موافقت کرد (البته این گرفتن رضایت از آقا خودش داستان داره) توی نی نی سایت و چند سایت مرتبط دیگه مطالعه کرده بودم که از وقتی زوج تصمیم به بارداری بگیرند تا یک سال احتمال داره که حاملگی صورت نگیره! این موضوع خیلی منو اذیت میکرد چون من هم بجه دوست داشتم هم از تنهایی توی شهر غریب خسته بودم این بود که نذر کردم و از امام رضای غریب که خوب درد منو میفهمید و حضرت فاطمه که یه مادر بود خواسته بودم کمکم کنن....

بیست شهریور آش نذریمو با کمک اقوام شوهر درست کردیمو توی مراسم ختم انعامی که برای خدابیامرز پدر بزرگ مهران گرفته بودن دادیم...

بیست و پنج شهریور دهمین سالگرد بابا بود و ایام تولد امام رضا... خانوادم از بهشت رضا بهم زنگ زدن و گفتن سلامت رو به بابا رسوندیم... تلویزیون هم مرتب مرقد امام رضا رو نشون میداد دیگه طاقت نیاوردم بلند بلند گریه میکردم و از این که نتونستم توی اون روزها حرم باشم حسابی شکایت کردم توی همون حال و احوالم یه بچه سالم و ناز از خدا میخواستم که اینقدر تنها نباشم...

بیست و ششم شهریور بود چهارشنبه ، نزدیکای ظهر... مامانم زنگ زد و گفت یه خبر بد دارم ... مادر شوهر خواهرم ( خواهر دومم) فوت کرده وفردا تشییع جنازه اس... گفت اگر میخوای به حسین آقا ( شوهر خواهرم) زنگ بزن تسلیت بگو. ضمنا سفارش کرد به سمیه (یکی از خواهر دوقلوهام) چیزی نگم چون پنج ماهه باردار بود و امکان داشت حول کنه...

خیلی ناراحت شدم باورم نمیشد اون بنده خدا که سالم بود... صبر کردم مهران بیاد تا با هم تسلیت بگیم وقتی مهران اومد (ساعت چهارو نیم عصر) بهش خبر دادم اونم خیلی ناراحت شد گفت من که پنجشنبه،جمعه تعطیلم اگه سریع حاضر بشی به تشییع جنازه فردا صبح میرسیم... شوکه شدم چی میگفت ... وای امام رضا دعوت کرده بود و من بدون هیچ برنامه ریزی داشتم میرفتم مشهد...

یک ساعتم طول نکشید که حاضر شدمو رفتیم خونه مادر شوهرم برای خداحافظی که...

مامان مهران با یه حسرتی گفت خوش بحالتون توی این ایام میرید مشهد... مهرانم تعارف زد که خوب تو هم بیا... انگار که قسمت بود مامان مهرانم سریع آماده شد و راه افتاذیم...

صبح ساعت نه مشهد بودیم وسایلمون رو گذاشتیمو رفیم تششیع جنازه... خدا رحمتش کنه... خیلی روز سختی بود... بیست و هشتم شهریور بود و موعد پریود من که خبری نشد حدس میزدم بخاطر خستگی توی راه و فشار اون روز سخت باشه هرچند با تمام وجود ارزو داشتم که اتفاقی که منتظرش بودم افتاده باشه...

شب رفتیم حرم منو مهران و مامانهامون...

[ شنبه پنجم مهر 1393 ] [ 16:21 ] [ فائزه ]

روزهای زندگی من خیلی خوشرنگ شدن همین که حالا غیر از مهران، بهراد پسر گلم هم به لحظات زندگی من رونق دادن شادم.... و چی از این زیباتر!!؟

حتما خاطره قشنگ خبردار شدن ازبارداری و طی کردن نه ماه انتظار و بعد زایمان و تولد زیباترین مخلوق خدا قابل نگارش هست و من توی همین روزها این کارو انجام میدم...

فقط میخوام امروز خدارو بخاطر تمام محبتهاش شکر بگم و از این که حس زیبای مادر شدن رو قسمت و نصیبم کرده سجده شکر بجا بیارم...

امیدوارم این حس زیبا قسمت تمام ارزومندهاش بشه... انشاا..

[ شنبه پنجم مهر 1393 ] [ 8:19 ] [ فائزه ]
من دوباره میام اینجا و چراغ وبلاگم روشن شده.

سلاااااااااااام

برگشتن بعد از مدتها لذت بخشه... اومدم که انشاا.. بمونم حرفهای زیادی هست که باید بزنم پسر قشنگم بهراد کوچولو دنیا اومده و دنیای من ریباتر از همیشه است....

[ چهارشنبه دوم مهر 1393 ] [ 6:41 ] [ فائزه ]
[ یکشنبه هشتم دی 1392 ] [ 14:40 ] [ فائزه ]

[ یکشنبه هشتم دی 1392 ] [ 14:27 ] [ فائزه ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ صرفا دلنوشته های من هست برای عزیزانم! همین!!

----------------------------------------------------------------------------------------------
عاشقم ♥ عاشق آن " م " که می آید آخر عزیز ... و من میشوم مال تو ....! ♥
----------------------------------------------------------------------------------------------
وَ إِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ

امکانات وب