حرفهای ناتمام...
همیشه برای تو حرفهایی هست! 
قالب وبلاگ

اینقدر عصبانی هستم که نمیتونم درست و حسابی بنویسم....

بابا مگه شوهر من سر گنج نشسته ؟

مگه موسسه قرض الحسنه اس آخه؟

هر چی ما توی هزینه ها صرفه جویی میکنیم تا بتونیم یه کار اساسی واسه پیشرفتمون بکنیم یهویی یه آدم بدحساب که معلومه قرض الپس نده میخواد میاد کل پس اندازمون رو میگیره که "به جان بچم به جان این به جان اون فردا ده صبح توی حسابته" و.... ساعتها هم و حتی روزها هم میگذره و پول برنمیگرده.... من دیگه نمیدونم چی بگم .... به مهرانم گفتم من راضی نیستم این حق بچه ماست چرا اخه...

مهرانم چه کنه که از نزدیکانش هستن و دلش میسوزه... من که دیگه تصمیم گرفتم هرچی درامد داشنیم رو خرج کنم لااقل دلم نمیسوزه اینجوری. فرو مایگی این ادما داره مسیر زندگی مارو هم عوض میکنه....

پ. ن من ادم خسیسی نیستم وقتی مهران کل پس انداز سال گذشته مون رو داد به یه بیمار سرطانی هیچ اعتراضی نکردم خوشحالم شدم اما این فرق میکنه داده به کسی که خوب میخوره خوب میپوشه و... میخواد خرج اتینا کنه....

[ چهارشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 15:27 ] [ فائزه ]

روزهای آخر سال تندو تند دارن میرن و ما یکسال با تجربه تر میشیم ... رسم زندگی همینه گذر روزها و سالها و بعد هم گم شدن خاطرات لابلای برگهای تقویم سالهای جدید بعد از ما....

این روزها خیلی خسته میشم از طرفی کارهای خونه تکونی آخرسال و بچه داری و از همه سخت تر بیخوابی های شبانه .... بهراد این اواخر تا میفهمه من میخوام بخوابم از خواب بیدار میشه گریه میکنه بهونه میگیره با شیر خوردنم آروم نمیشه اینه که باید بغلش کنم و راه ببرمش یا تا دو و سه نصف شب بازی کنم باهاش تا خسته شه و بخوابه.... تغییر توی ساعت خوابشم خیلی فایده نداشت... چه میشه کرد مادر بودن یعنی همین از خودگذشتنها ... اصلا لذت مادر بودن همینه... من که ناراضی نیستم پسرمو دنیا دنیا دوست دارم و هر کاری برای رشد بهتر و خوشبخت شدنش انجام میدم...

مهرانم این روزهای اخرسال خیلی مشغله کاری داره و سرش حسابی شلوغه وقتی میرسه خونه نا نداره بهراد رو بغل کنه چه برسه بخواد به من کمک کنه... هر چند اونم با تمام خستگی با پسر کوچولوش که خیلی خیلی هم بهش وابسته شده بازی میکنه و یه رابطه عاشقانه ای باهم دارن که اشک منو در میاره...

اما خوب در کنار همه خوبیها و خوشبختی ها نگرانی و دلواپسی و غم هم وجود داره که خیلی واردش نمیشم....

هرچقدر تلاش کردم نتونستم مشکل کاریم رو حل کنم و انتقالیم به کرج مستلزم صرف هزینه اس که مبلغش برای من هنگفته بخصوص که مدتیه درآمدی ندارم و از مهران هم نمیتونم انتطار داشته باشم هرچند اون اصرار میکنه بذارم مشکلمو حل کنه اما من که میدونم از چه چیزای باید بگذره تا...

این هم میگذره و من مطمئنم یه روزی همینجا مینویسم که همچی درست و روبراهه

[ یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 14:53 ] [ فائزه ]
کاش گاهی فقط گاهی میتونستم اشکهام رو بنویسم اما شدنی نیست......

[ چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 0:33 ] [ فائزه ]

هقته گذشته هفنه پرکاری برای من بود ...

بیشتر مث خانمهای خوب خانه دار وقتم به خانه تکانی گذشت و با وایستگی بیش از حد بهراد به خودم پدری ازم در اومد که نگو و نپرس... البته با وصف الحالی که کردم همچنان کارها ادامه داره و پیشرفت کند...

هفته گذشته شانردهم بهمن تیزی دندون پسرکوچولوم رو حس کردم و عرق دنیایی از شادی شدم دیگه پسرم داره بزرگ میشه

اطرافیان میگفتن برای اینکه دندونش راحت تر رشد کنه باید آش دندونی درست کنی خوب منم که عاشق پسرکوجولی نازمم و برای اون هرکاری که خوب باشه انجام میدم دستور پختش رو گرفتمو و وسط خونه تکونی اش پختم... جاتون خالی خیلی خوب و خوشمزه شد

اما خوب غروب همون روز بعد از اینکه مهران آش هارو توی درو همسایه توزیع کرد داشت از حرفهایی که بقیه حین گرفتن آش میگفتن تعربف میکرد که یهو بغضم شکست... این بغض از صبح که شروع به پختن کردم باهام بود بغضی که بخاطر تنهایی و غربت بود .... من نمام کارهامو خودم میکنم به تنهایی ... خانوادم ازم دورن و اینجا کسی رو ندارم غیر یک دوست که اون هم ...

باشه نمیخوام غمگین بنویسم کافیه...

 

 

[ سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 1:37 ] [ فائزه ]

 

 

بیست و نهم دی ماه تولدم بود...

بیست وهشتم مهران بعد از مدتها اضافه کار نموند و زود اومد خونه به بهانه خرید برای خونه....

سه نفری با بهرادمون رفتیم خرید...

یهو مهران گفت به مامانم اینا گفتم امشب کیک مخریم میریم اونجا ، زنگ بزن سهیلام بیاد ....

یه کادوی قشنگم برام خرید و رفتیم خونه پدرشوهرم...

یکی از بهترین تولدهای عمرم بود....

مهران شوهر گلم عشقم عزیزدلم تو بهترین هدیه خدایی برای من ... و پسر عزیزمون که حاصل عشق ماست...

دلم رو شاد کردی و روحم رو اروم.... خدا پشت و پناهت بهترینم ... سلامت باشی گلم تا همیشه همیشه

[ چهارشنبه یکم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 16:19 ] [ فائزه ]

از سفر برگشتم...

روزهای خوب کنار خانواده بودن هرچند حدود یکماهی طول کشید اما برای من مثل برق و باد گذشتن...

از هفته اخر سفرم بهراد مریض شد و گلاب به رویتان به شدت اسهال بود و طفل معصومم پاهاش سوخته ان.. دکترش میکه بخاطر دندونش هست... نمیدونم اینهمه عذاب برای دندون چه حکمتی داره...

من فقط تنها کاری که میتونم براش انجام بدم اینه که تند و تند پوشکش رو عوض کنم و پاهاش رو بشورم و از پمادهای که دکتر داده براش بزنم ... عزیز دلم خیلی عذاب میکشه چشمای  قشنگش که اشکی میشن دنیا رو سر من خراب میشه...خدایاکمک کن بچم راحتر دندون دربیاره ...

[ یکشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۳ ] [ 1:16 ] [ فائزه ]

اومدم مشهد... شهري که براي من پر از خاطراتي تلخ و شيرين هست... من در اين شهر به دنيا اومدم بزرگ شدم دانشگاه رفتم و ازدواج کردم.... ديگه هيچ چيز اينجا مث روزهاي قبل نيست... سهيلا هر چند بهم نزديکه اما ديگه توي اين شهر نيست.... ديگه خبري از پياده رويي صبحگاهي و قرار و مدارهاي هميشگي نيست.... مهسا دوست عزيزم فرسنگها از ما دور شده و حالا غربت وطنش شده و او را گريزي از اين سرنوشت نيست و حالا ديگر خبري از پاترول چهاردرش که پشت دربهاي دانشگاه انتظار ما را ميکشيد نيست.... شيرين شاگرد ممتاز کلاس دکتري ميخواند و کلي درگير شده است و هم هست و هم نيست.... و ديگر حتي من هم نيستم،.. يادش بخير چه روزهاي خوبي بودند ديروزها هرچند غم بود غصه هم بود اما بيخيالترين روزهاي زندگيمان بود... اي روزهاي نچندان دور يادت بخير....

[ جمعه بیست و یکم آذر ۱۳۹۳ ] [ 2:5 ] [ فائزه ]

توی هفته گذشته دوبار اومدم کلی نوشتم از چیزهای که باعث ناراحتی و غم و غصه توی دلم شده بود اما هر دو بار نتم قطع شد مطالبمم پرید.... نمیدونم شاید یه خیری هست که غصه های من ثبت نشن ... امیدوارم خدا خودش گره مشکلات همه رو باز کنه ... امیدوارم روزگار یکم بروی مردم سرزمین من لبخند بزنه... دلا شاد بشه و کسی توی دلش غصه و ماتم نداشته باشه...

 

[ شنبه یکم آذر ۱۳۹۳ ] [ 11:50 ] [ فائزه ]
خبر به همين سادگي مخابره شد... خدايا به دل مادرش مرهم باش و دوستدارانش رو تسلي... خدايا به حق خودت هيچ جووني رو توي بستر بيماري نيارو نذار.. آمين
[ شنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۳ ] [ 1:24 ] [ فائزه ]

[ یکشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۳ ] [ 15:5 ] [ فائزه ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ صرفا دلنوشته های من هست برای عزیزانم! همین!!

----------------------------------------------------------------------------------------------
عاشقم ♥ عاشق آن " م " که می آید آخر عزیز ... و من میشوم مال تو ....! ♥
----------------------------------------------------------------------------------------------
وَ إِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ