X
تبلیغات
حرفهای ناتمام...

حرفهای ناتمام...

همیشه برای تو حرفهایی هست!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1392ساعت 14:40  توسط فائزه  | 


+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1392ساعت 14:27  توسط فائزه  | 

خدایا تو اگر فقط و فقط در این دنیا مهران را می آفریدی "الله اکبر" بودنت بر من اثبات بود ...

""وقتی با مهربانی نگاهم میکنی و تمام تلاشت را بکار میگیری تا قطرات زلال اشک از چشمان زیبایت بیرون نزند و به من امید میدهی که همه چیز درست پیش خواهد رفت و اینده مال ماست و اینکه تا تورا دارم نگران هیچ چیز نباشم و اینکه وقتی حواسم نیست اهسته نوازشم میکنی و بوسه ای عاشقانه به روی گونه ام میکاری و...""  من خوشبختم و نمیخواهم "هراس" خوشبختی را از من بگیرد هرگز...

خدایا هزار بار سپاس که آفریدیش سپاس..........

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1391ساعت 23:51  توسط فائزه  | 

ادمهای جدید که وارد زندگیت میشوند همه چیز تو هم عوض میشود هرچقدر هم که بخواهی باز هم نمیشود خود خودت باشی البته گاهی این تغییرات خوب هستند اما گاهی هم روی روانت پاتیناژ میروند و...

من این روزها در شهر خاکستری کرج این تجربه هارو داشتم و البته مقاوت زیادی کردم تا خودم باشم و راه زندگیم را انطور که میپسندم بروم اما همیشه هم نمیشود شاید این از خصوصیات زندگی مشترک باشد و چون همسرم یک ماه به تمام معناست گاها با دل و جان شاهد فروپاشی راه های دلخواه زندگیم میشوم و این خیلی دردناک نیست چون به عشق کسی است که عاشقم است و او هم چنین شده و خود خودش نیست ... و شاید معنی یکی شدن و عشق همین باشد... ما خوشبختیم...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1391ساعت 23:40  توسط فائزه  | 

امروز هم کلی کار انجام دادم و الان حسابی خسته ام اما چون شب دارم میرم کرج و معلوم نیست دوباره کی بیام دلم خواست که یکم بنویسم....

امروز از ۶ صبح زدم بیرون اول که امتحان داشتم و بعد هم رفتم کمی خرید و بعد هم خونه دوستم که عکس عروسیم رو بدم تا واسش پست کنن فرسنگها اونطرفتر تا یادگاری داشته باشه .. میگما عکسم خیلی خوش شانس تر از منه  که میره تا امریکا سیاحت ! تازه دوست خوشگل منم میبینه... ای بابا عکسم نشدیم یه سفر بریم اونور... ولی خداییش خیلی خوشحالم که عکسم رو فرستادم چون میدونم دوستم چقدر خوشحال میشه و تا همیشه نگهش میداره و اینجوری بیشترم به یادم میوفته... بعد رفتم سجاد خرید کنم و شیرین رو ببینم که خرید با اجازتون یهو دیدم کیف پولم رو جا گذاشتم خونه! و از اونجا که تمام داراییم و عابر بانکهام هم توی اون بود خرید نتونستم بکنم و دو دستی ۱۰۰۰تومنی که ته کیفم مونده بود رو چسبیدم که تا خونه برسونتم... البته مجبور بودم واسه اینکه پول کم نیارم کلی هم پیاده رویی کنم... این بود که شیرین جون منو مهمون کرد و منم یه آب هویج خوشمزه که عاشقش هستم زدم به بدنو حالشو بردم جاتون خالی.... البته شیرین از این لطفا همیشه میکنه ولی ایندفعه توفیق اجباری بود  لحظات خوبی رو کنار دوستم داشتم و کلی از مزایای زندگی مشترک حرف زدم و ارزو کردم بزودی مرد دلخواهش رو پیدا کنه و .... خداحافطی و روبوسی اخر کار بود بعدم که رسیدم خونه یه دادخواست اعسار واسه همسایمون نوشتمو حالام که دارم  اینجا مینویسم ... وقت ناهاره و میز رو خواهرزاده ام اماده کرده و میخوام برم خیلی گرسنه شده جاتون خالی ....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1391ساعت 14:14  توسط فائزه  | 

توی این چندروز که مشهد بودم بیشتر از ۲ ماهی که کرج بودم کار کردم و اینور و اونور رفتم...

باور کنید انگار زندگی فقط اینجا جریان داره... البته مثل همجا دارن مینالن از.... ولی خوب انگار اینجا دنیا جور دگیه ای هستش خیلی خسته ام فردا دارم برمیگردم اما تا لحظه رفتنم هم بدو بدو دارم حیف که وقت ندارم زیاد بنویسم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1391ساعت 19:26  توسط فائزه  | 

 

خیلی دلم میخواد هر روز بیام و بنویسم اما راستش هنوز امکانش مهیا نشده با این گرونی همچی هم که نمیشه سراغ خرید رفت میگن حبابه میاد پایین مام دست نگه داشتیم...

اما خلاصه میگم من خوبم زندگی مشترکم بهتر از اونی هست که فکر میکردم و کنار مهرانم روزگاز خوبی دارم البته مشلات عمومی مثل همه هست اما خدارو شکر روی رابطه خصوصیمون تاثیر نذاشته و داریم  زندگی مشترک زیز یه سقف رو تجربه میکنیم همچی آرومه شکر....

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1391ساعت 9:28  توسط فائزه  | 

دارم میااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1391ساعت 12:35  توسط فائزه  | 

احتمالا تا بعد از عروسی نتونم بیام دلم براتون تنگ مبشه... برای خوب برگذار شدن مراسم و خوشبختیمون دعا کنید و برای همه...!  مرسی

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1391ساعت 3:4  توسط فائزه  | 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1391ساعت 1:15  توسط فائزه  | 

مطالب قدیمی‌تر