حرفهای ناتمام...
همیشه برای تو حرفهایی هست! 
قالب وبلاگ
اومدم مشهد... شهري که براي من پر از خاطراتي تلخ و شيرين هست... من در اين شهر به دنيا اومدم بزرگ شدم دانشگاه رفتم و ازدواج کردم.... ديگه هيچ چيز اينجا مث روزهاي قبل نيست... سهيلا هر چند بهم نزديکه اما ديگه توي اين شهر نيست.... ديگه خبري از پيتده رويي صبحگاهي قرار و مدارهاي هميشگي نيست.... مهسا دوست عزيزم فرسنگها از ما دور شده و حالا غربت وطنش شده و او را گريزي از اين سرنوشت نيست و حالا ديگر خبري از پاترول چهاردرش که پشت دربهاي دانشگاه انتظار ما را ميکشيد نيست.... شيرين شگرد ممتاز کلاس دکتري ميخواند و کلي درگير شده است و هم هست و هم نيست.... و ديگر حتي من هم نيستم،.. يادش بخير چه روزهاي خوبي بودند ديروزها هرچند غم بود غصه هم بود اما بيخيالترين روزهاي زندگيمان بود... اي روزهاي نچندان دور يادت بخير....
[ جمعه بیست و یکم آذر 1393 ] [ 2:5 ] [ فائزه ]

توی هفته گذشته دوبار اومدم کلی نوشتم از چیزهای که باعث ناراحتی و غم و غصه توی دلم شده بود اما هر دو بار نتم قطع شد مطالبمم پرید.... نمیدونم شاید یه خیری هست که غصه های من ثبت نشن ... امیدوارم خدا خودش گره مشکلات همه رو باز کنه ... امیدوارم روزگار یکم بروی مردم سرزمین من لبخند بزنه... دلا شاد بشه و کسی توی دلش غصه و ماتم نداشته باشه...

 

[ شنبه یکم آذر 1393 ] [ 11:50 ] [ فائزه ]
خبر به همين سادگي مخابره شد... خدايا به دل مادرش مرهم باش و دوستدارانش رو تسلي... خدايا به حق خودت هيچ جووني رو توي بستر بيماري نيارو نذار.. آمين
[ شنبه بیست و چهارم آبان 1393 ] [ 1:24 ] [ فائزه ]

[ یکشنبه هجدهم آبان 1393 ] [ 15:5 ] [ فائزه ]
مﻴﺪﺍﻧﻲ ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﻲ ﺍﺯ ﻧﮕﺎﻩ ﻳﮏ ﺯﻥ ﭼﻴﺴﺖ؟!
ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﻲ ﻫﻤﻪ ﺍﺵ ﺧﻼﺻﻪ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﺩﺭ ﻳﮏ ﮐﻼﻡ!
ﺍﻣﻨﻴﺖ!!
ﺍﻣﻨﻴﺖ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﻲ ﭼﻴﺴﺖ؟!
ﻣﺤﮑﻢ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻦ ...!
ﺑﺎ ﺩﻳﻮﺍﻧﮕﻲ ﻫﺎﻳﺶ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﮐﺮﺩﻥ ...! ﺍﺣﺴﺎﺱِ ﺯﻧﺎﻧﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﻓﻬﻤﻴﺪﻥ ...! ﻗﺪﺭ ﺍﺷﮏ ﻫﺎﺵ ﺭﻭ ﺩﺍﻧﺴﺘﻦ ...! ﺍﻣﻨﻴﺖ یعنی ...
ﺩﺳﺘﺖ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﻲ ﮔﻴﺮﺩ ...
ﺻﻮﺭﺗﺖ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﻲ ﺑﻮﺳﺪ ...
ﺑﺪﺍﻧﺪ ﻧﺎﺏ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﻱِ ﺗﻮ ﺩﺳﺘﻲ ﻧﻴﺴﺖ ...! ﺑﺪﺍﻧﺪ ﻣﺎﻧﺪﻧﻲ ﺗﺮ ﺍﺯ ﻧﮕﺎﻩِ ﺗﻮ ﭼﺸﻤﻲ ﻧﻴﺴﺖ ...! ﺑﺪﺍﻧﺪ ﺑﺮﺍﻱِ ﺑﻮﺳﻪ ﻫﺎﻳﺶ ﻣﺮﺯ ﻧﻤﻲ ﮔﺬﺍﺭﻱ ...! ﺑﺮﺍﻱِ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﻳﺶ ﻣﻲ ﺧﻨﺪﻱ ...! ﺑﺮﺍﻱِ ﮔﺮﻳﻪ ﻫﺎﻳﺶ ﺷﺎﻧﻪ ﻣﻲ ﺷﻮﻱ ...! ﺑﺪﺍﻧﺪ ﺑﺮﺍﻱِ ﺭﺍﺳﺖ ﮔﻔﺘﻦ ﻣﺴﺘﻲ ﻧﻤﻲ ﺧﻮﺍﻫﻲ ...! ﺑﺪﺍﻧﺪ ﺑﺮﺍﻱِ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﻱِ ﺗﻨﻬﺎﻳﻴﺖ ﺳﻴﮕﺎﺭ ﻧﻤﻲ ﺧﻮﺍﻫﻲ ...!

[ یکشنبه هجدهم آبان 1393 ] [ 1:11 ] [ فائزه ]

- هفته گذشته یه آش نذری درست کردم برای سلامتی پسرم....

- الان زیاد خوب نیستم شاید بخاطره دلهرهای هست که از فرداهای نیومده دارم اما باید توکل کرد...

- خیلی تلاش میکنم رفتاری مناسب توی جمع داشته باشم و خطاهای اطرافیانم رو نادیده بگیرم اما خوب موهام دارن همه سفید میشن...

- ادمها اونجور که خودشون دوست دارن رفتار میکنن نه اون جوری که ما میخوایم... شاید صبر یکم تغییرشون بده نمیدونم...

- پسرم رو بردم همایش علی اصغر و لباس سبز و سفید تنش کردم خیلی بهش میومد...

- حریم خصوصی هر کس محترمه و وسایل شخصی هر کس متعلق به شخص شخیص خودشه... اخه چرا فضولی؟ چرا سو استفاده؟...

[ شنبه دهم آبان 1393 ] [ 2:57 ] [ فائزه ]

روزهای زندگی در حال گذر هستن و ما چه حسرتهای رو گاهی میخوریم بخاطر نداشته هامون یا از دست رفته هامون... شاید درست نباشه اما من فکر میکنم بهتره در حال زندگی کرد و تمام تلاش رو انجام داد که همین الان خوب بگذره و همین الان زندگی صورتی باشه ... البته این معنیش این نیست که "بابا بیخیال فردا" اما غصه هم نباید خورد که چی میشه و چی نمیشه چون لحطه ها تند و تند میگذرن و خیلی زود فردا میشه و باز اکنون فرا میرسه... بهتره محبت کنیم خوشحال باشیم و اونایی رو که بدی میکنن بسپریم دست خدا ، تا با فکر انتقام از اونها لحظات زندگیمون که میتونه صرف باهم بودن با عزیزانمون بشه به هدر نره... بهتره امروز خوشحال تر از دیروز باشم و خدا رو بخاطر تمام داشته هام و نداشته هام شاکر...

خدایا شکرت بخاطر همچیز

پ.ن

زندگـــی زیبـاســـت چشمـی بـاز کـن
گردشـــی در کوچــه باغ راز کن
هر که عشقش در تماشا نقش بست
عینک بد‌بینی خود را شکسـت
من مـیـــان جســـم‌ها جــان دیـــده‌ام
درد را افکنـــده درمـان دیـــده‌ام
دیــــده‌ام بــر شـــاخه‌ها احـســـاسـ‌ـها
می‌تپــد دل در شمیــــم یاسها
زنــدگــی موسـیـقـی گنـجَشکهاست

زندگی باغ تماشـــای خداســت
گـــر تـــو را نــور یـقیــــن پیــــــدا شود
می‌تواند زشــت هم زیبا شــود
حال من، در شهر احسـاسم گم است
حال من، عشق تمام مردم است!
زنـدگــی یــعنـی همیـــــــن پــروازهــا
صبـــح‌هـا، لبـخند‌هـا، آوازهـــا
ای خــــطوط چهــــره‌ات قـــــــرآن من
ای تـو جـان جـان جـان جـان مـن
با تـــو اشــــعارم پـر از تــو مــی‌شـود
مثنوی‌هایـم همــه نو می‌شـود
حرفـهایـم مــــرده را جــــان می‌دهــد
واژه‌هایـم بوی بـاران می‌دهـــد

[ دوشنبه پنجم آبان 1393 ] [ 6:31 ] [ فائزه ]

بخاطر اینکه گاهی بهراد چشمک میزد با سفارشهای پیاپی مامانم به دکترش گفتم اونم گفت یه دکتر مغز و اعصاب کودکان هست معرفی کرد بریم پیش اون...

چه حالی شدم این چه حرفی بود دکتر زد مگه چشمک چیه که اینقدر پیگیری بخواد...

دکتر اصلا وقت نمیداد خیلی شلوغ بود منشی گفت " اگه اورژانسیه برید بیمارستان کودکان سه شنبه ها دکتر اونجاست " با اصرار من برای دوشنبه بیست و هشت مهر وقت گذاشت اما بازم سه هفته مونده بود! فردای اون روز سه شنبه بود و برای من و مهران موضوع اورژانسی بود ما هردو اینقدر نگران شده بودیم که... 

وقت گرفتن توی بیمارستان خیلی سخت بود باید شش صبح میرفتیم مهران مرخصی گرفت و رفت ساعت شش تا هشت که توی سرما پشت در توی سف ایستاده بود و هشت هم که در باز شده بود یه سف طویل دیگه... خلاصه هرطور بود وقت گرفت و به من زنگ زد ازانس بگیر بیا بیمارستان. بهراد کوچولومون رو آماده کردم و زیر لب دعا میخوندم که هیچی نباشه میگفتم خدایا هیچ پدرو مادری رو با بچه اش امتحان نکن...

با اعمال شاقه (بخاطر ناشی بودن راننده اژانس) رسیدیم بیمارستان مهران دوید سمتم که بدو نوبتون گذشت وارد مطب که شدم یه دکتر کاملا جدی رو روبری خودم دیدم روی صندلی روبروش نشستم آب دهنمو قورت دادم خیلی سخت بود بخوام بگم بچه من مشکلی داره اما بلاخره گفتم

- اقای دکتر پسر من گاهی چشمک میزنه به دکترش که گفتم خواست برای پیگیری...

گفت "بدش ببینم" و بعد بهراد کوچولو رو گرفت نشوند روبری خودش روی میز و شروع به معاینه کرد به صورتش نگاه کرد ضربه به پاهاش زد و سوالاتی از من پرسید تمام این مدت پسر کوچولوی من با چشمای درشتش به دکتر نگاه میکرد و انگاری میگفت "این دیگه کیه چرا منو اینور اونور میکنه انگار حالش خوب نیستا"

یه قرن انگار گذشت تا دکتر حرف زد

- هیچ بیقرینگی توی صورت نیست و توی معاینه مشکلی دیده نمیشه اما برای اطمینان یه نوار مغز بگیرید"

وااااای خدایاااا....

قسمت نوار مغز وقت گداشت برای هفته بعد یکشنبه و ما با دنیای از اضطراب رفیم سمت خونه.

هفته بعد بازم مهران مرخصی گرفت تا باهم بهراد رو ببرم برای نوار مغز هرچی گفتم بابا خودم میبرمش اما دلش طاقت نیاورد گفت خودم باید باشم... اونجا داروی خواب اور به بچه ها میدادن تا بتونن نوار مغز صحیحی ازشون بگیرن به بهراد هم داد و من بردمش بیرون اتاق نوار کمی شیر بهش دادم و بچم خوابش برد اما موقع نوار گرفتن بیدار شد و اقایی که مسئول این کار بود گفت شلوغه و نمیشه صبر کرد و نوار رو گرفت ازش پرسیدم جوابش چیه گفت "من نمتونم بگم " ای خدا این دیگه چی بود باید صبر میکردیم تا بیست و هشت مهر تا جواب رو ببرم مطب.

یک هفته پر اضطراب دیگه هم گذشت ساعت سه و چهل دقیقه وقت دکتر بود مهران میخواست بازم باشه اما چهارو نیم از شرکت میرسید گفت تو بهراد رو ببر منم زودتر مرخصی میگیرم میام مطب. هوا حسابی سرد بود و من از صبح عضلات گردنم گرفته بود (به گمونم عصبی بود) کلی با سختی بهراد رو اماده کردمو راه افتادم همزمان با مهران رسیدیم وای اونجا چه خبر بود همه با بجه های مریض که مشکلات عصبی داشتن توی اتاق انتظار نشسته بودن به زور خودم رو کنترل کردم گریه نکنم تشکیل پرونده دادیم و ویزیت رو پرداخت کردیم و منتظر شدیم تا بگه بریم داخل. اطرافم رو که نگاه میکردم داشتم دیوونه میشدم و فقط از خدا میخواستم همه اون بچه ها شفا پیدا کنن...

نوبت ما شد رفتیم تو اصلا روی صندلی ننشستم ایستادم روبروی میز دکتر و مهران جلی در... برای دکتر مشکل بهراد رو یاداوری کردم و نوار مغز رو دادم دستش گفتم دکتر پسرم موقع نوار بیدار بود گفت حالا نگاه میکنم... صدسال نههههه بیشتر از این حرفا گذشت انگار دکتر رو اسلوموشن کرده بودن...

دکتر در حال ورق زدن کتابچه نوار مغز گفت " با اینکه بیدار بوده چه نوار مغز خوبی... " ... " نیاز به هیچ پیگیری و داروی نداره پسرتون هیچ مشکلی نداره" و بعد گوشی تلفن رو برداشت گفت خانم منشی نصف ویزیت رو به خانم x برگردونید و پرونده رو ازشون بگیرید و برای کس دیگه ای استفاده کنید بچه ایشون نیازی به پیگیری نداره و کاملا سالمه"

 پرواز روی ابرها خیییلی خوووبه من پرواز کردم بغضم رو فرو دادم توی چشم برهم زدنی اومدم بیرون پرونده رو پس دادم و ارزو کردم اون به دست هر پدرو مادری که داده میشه مثل ما برشگردونه به خانم منشی و بهش نیازی نداشته باشه دعا کردم خدا دل همه ی اون پدرو مادرها رو شاد کنه... آمین

پ.ن پسر من فقط پنج ماهه اس

[ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 ] [ 7:12 ] [ فائزه ]

عوض کردن اون چیزی که قراره اتفاق بیوفته کار ساده ای نیست و شاید بشه گفت تقریبا غیرممکنه! این روزها شرایطی پیش اومده که من مجبورم کارم رو فعلا بذارم کنار و تا یه مدتی که معلوم نیست چقدر باشه از دنیای شاغلیت فاصله بگیرم خوب این برای من یعنی فاجعه اما چاره چیه؟ فعلا این تقدیر منه و باید بپذیرمش چون تلاش برای تغییرش افاقه نکرد و من موقتا تسلیم شدم ... امیدوارم خیلی زود همینجا اعلام کنم که میخوام دوباره کارم رو از سر بگیرم و .... انشاا..

آنچه دلم خواست نه آن میشود      هرچه خدا خواست همان میشود

[ چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393 ] [ 7:4 ] [ فائزه ]

خووووب بلاخره معلوم شد من باردارم و این خبر به گوش همه فامیل رسید و سیل تبریکات به راه افتاد و در کنار اون توصیه به مراقبت و مراعات مسائلی که باید انجام میدادم....

یه دکتر خوب به پیشنهاد جاری خوبم انتخاب کردم و روزهای سخت بارداری من در گذر بودند ...

تا هفته ششم بارداری علائم خاصی نداشتم اما بعد از اون بود که کم کم حالم خراب میشد و جامو دیگه پشت در توالت پهن میکردم روزهای سختی بود و من در اطرافم کسی رو ندیده بودم که بارداری به این سختی داشته باشه الان که یادم میاد پشتم میلرزه اما خوب به داشتن بهراد کوچولو میارزه و من حاضر بودم صدها برابر بیشتر از این برای داشتنش عذاب اون حال بد رو تجربه کنم...

راستش غیر از اون حال بد اتفاقات بدی هم افتاد که من ترجیح میدم اونها رو حالا که گذشته ننویسم ... اما متاسفانه تاثیرات عصبی روی جنین من حتما داشته که امیدوارم مهم نباشه و پسر کوچولوی من هیچوقت مشکلی پیدا نکنه (الهی آمین) فقط اشاره میکنم که یه مشکل حقوقی فامیلی باعث اون خاطرات بد شد و حالا قطع رابطه ایجاد شده و من اصلا پشیمون از این قطع ارتباط نیستم و امیدوارم خدا مثل همیشه حق آدمهای نامرد رو بذاره کف دستشون...

خوب بگذریم... مطابق حساب کتابهای مرسوم تاریخ زایمان من 6 خرداد 93 اعلام شد یعنی دقیقا روز تولد مهران عزیزم... و این برای هردوی ما جذابیت داشت و از این موضوع خوشحال شدیم و اون روزهای سخت رو که مهران بعد از خدا تنها شاهدش بود یکی بعد از دیگری پشت سر میذاشتیم....

[ چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393 ] [ 6:51 ] [ فائزه ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ صرفا دلنوشته های من هست برای عزیزانم! همین!!

----------------------------------------------------------------------------------------------
عاشقم ♥ عاشق آن " م " که می آید آخر عزیز ... و من میشوم مال تو ....! ♥
----------------------------------------------------------------------------------------------
وَ إِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ