حرفهای ناتمام...
همیشه برای تو حرفهایی هست! 
قالب وبلاگ
کاش گاهی فقط گاهی میتونستم اشکهام رو بنویسم اما شدنی نیست......

[ چهارشنبه بیست و نهم بهمن 1393 ] [ 0:33 ] [ فائزه ]

هقته گذشته هفنه پرکاری برای من بود ...

بیشتر مث خانمهای خوب خانه دار وقتم به خانه تکانی گذشت و با وایستگی بیش از حد بهراد به خودم پدری ازم در اومد که نگو و نپرس... البته با وصف الحالی که کردم همچنان کارها ادامه داره و پیشرفت کند...

هفته گذشته شانردهم بهمن تیزی دندون پسرکوچولوم رو حس کردم و عرق دنیایی از شادی شدم دیگه پسرم داره بزرگ میشه

اطرافیان میگفتن برای اینکه دندونش راحت تر رشد کنه باید آش دندونی درست کنی خوب منم که عاشق پسرکوجولی نازمم و برای اون هرکاری که خوب باشه انجام میدم دستور پختش رو گرفتمو و وسط خونه تکونی اش پختم... جاتون خالی خیلی خوب و خوشمزه شد

اما خوب غروب همون روز بعد از اینکه مهران آش هارو توی درو همسایه توزیع کرد داشت از حرفهایی که بقیه حین گرفتن آش میگفتن تعربف میکرد که یهو بغضم شکست... این بغض از صبح که شروع به پختن کردم باهام بود بغضی که بخاطر تنهایی و غربت بود .... من نمام کارهامو خودم میکنم به تنهایی ... خانوادم ازم دورن و اینجا کسی رو ندارم غیر یک دوست که اون هم ...

باشه نمیخوام غمگین بنویسم کافیه...

 

 

[ سه شنبه بیست و هشتم بهمن 1393 ] [ 1:37 ] [ فائزه ]

 

 

بیست و نهم دی ماه تولدم بود...

بیست وهشتم مهران بعد از مدتها اضافه کار نموند و زود اومد خونه به بهانه خرید برای خونه....

سه نفری با بهرادمون رفتیم خرید...

یهو مهران گفت به مامانم اینا گفتم امشب کیک مخریم میریم اونجا ، زنگ بزن سهیلام بیاد ....

یه کادوی قشنگم برام خرید و رفتیم خونه پدرشوهرم...

یکی از بهترین تولدهای عمرم بود....

مهران شوهر گلم عشقم عزیزدلم تو بهترین هدیه خدایی برای من ... و پسر عزیزمون که حاصل عشق ماست...

دلم رو شاد کردی و روحم رو اروم.... خدا پشت و پناهت بهترینم ... سلامت باشی گلم تا همیشه همیشه

[ چهارشنبه یکم بهمن 1393 ] [ 16:19 ] [ فائزه ]

از سفر برگشتم...

روزهای خوب کنار خانواده بودن هرچند حدود یکماهی طول کشید اما برای من مثل برق و باد گذشتن...

از هفته اخر سفرم بهراد مریض شد و گلاب به رویتان به شدت اسهال بود و طفل معصومم پاهاش سوخته ان.. دکترش میکه بخاطر دندونش هست... نمیدونم اینهمه عذاب برای دندون چه حکمتی داره...

من فقط تنها کاری که میتونم براش انجام بدم اینه که تند و تند پوشکش رو عوض کنم و پاهاش رو بشورم و از پمادهای که دکتر داده براش بزنم ... عزیز دلم خیلی عذاب میکشه چشمای  قشنگش که اشکی میشن دنیا رو سر من خراب میشه...خدایاکمک کن بچم راحتر دندون دربیاره ...

[ یکشنبه چهاردهم دی 1393 ] [ 1:16 ] [ فائزه ]

اومدم مشهد... شهري که براي من پر از خاطراتي تلخ و شيرين هست... من در اين شهر به دنيا اومدم بزرگ شدم دانشگاه رفتم و ازدواج کردم.... ديگه هيچ چيز اينجا مث روزهاي قبل نيست... سهيلا هر چند بهم نزديکه اما ديگه توي اين شهر نيست.... ديگه خبري از پياده رويي صبحگاهي و قرار و مدارهاي هميشگي نيست.... مهسا دوست عزيزم فرسنگها از ما دور شده و حالا غربت وطنش شده و او را گريزي از اين سرنوشت نيست و حالا ديگر خبري از پاترول چهاردرش که پشت دربهاي دانشگاه انتظار ما را ميکشيد نيست.... شيرين شاگرد ممتاز کلاس دکتري ميخواند و کلي درگير شده است و هم هست و هم نيست.... و ديگر حتي من هم نيستم،.. يادش بخير چه روزهاي خوبي بودند ديروزها هرچند غم بود غصه هم بود اما بيخيالترين روزهاي زندگيمان بود... اي روزهاي نچندان دور يادت بخير....

[ جمعه بیست و یکم آذر 1393 ] [ 2:5 ] [ فائزه ]

توی هفته گذشته دوبار اومدم کلی نوشتم از چیزهای که باعث ناراحتی و غم و غصه توی دلم شده بود اما هر دو بار نتم قطع شد مطالبمم پرید.... نمیدونم شاید یه خیری هست که غصه های من ثبت نشن ... امیدوارم خدا خودش گره مشکلات همه رو باز کنه ... امیدوارم روزگار یکم بروی مردم سرزمین من لبخند بزنه... دلا شاد بشه و کسی توی دلش غصه و ماتم نداشته باشه...

 

[ شنبه یکم آذر 1393 ] [ 11:50 ] [ فائزه ]
خبر به همين سادگي مخابره شد... خدايا به دل مادرش مرهم باش و دوستدارانش رو تسلي... خدايا به حق خودت هيچ جووني رو توي بستر بيماري نيارو نذار.. آمين
[ شنبه بیست و چهارم آبان 1393 ] [ 1:24 ] [ فائزه ]

[ یکشنبه هجدهم آبان 1393 ] [ 15:5 ] [ فائزه ]
مﻴﺪﺍﻧﻲ ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﻲ ﺍﺯ ﻧﮕﺎﻩ ﻳﮏ ﺯﻥ ﭼﻴﺴﺖ؟!
ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﻲ ﻫﻤﻪ ﺍﺵ ﺧﻼﺻﻪ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﺩﺭ ﻳﮏ ﮐﻼﻡ!
ﺍﻣﻨﻴﺖ!!
ﺍﻣﻨﻴﺖ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﻲ ﭼﻴﺴﺖ؟!
ﻣﺤﮑﻢ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻦ ...!
ﺑﺎ ﺩﻳﻮﺍﻧﮕﻲ ﻫﺎﻳﺶ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﮐﺮﺩﻥ ...! ﺍﺣﺴﺎﺱِ ﺯﻧﺎﻧﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﻓﻬﻤﻴﺪﻥ ...! ﻗﺪﺭ ﺍﺷﮏ ﻫﺎﺵ ﺭﻭ ﺩﺍﻧﺴﺘﻦ ...! ﺍﻣﻨﻴﺖ یعنی ...
ﺩﺳﺘﺖ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﻲ ﮔﻴﺮﺩ ...
ﺻﻮﺭﺗﺖ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﻲ ﺑﻮﺳﺪ ...
ﺑﺪﺍﻧﺪ ﻧﺎﺏ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﻱِ ﺗﻮ ﺩﺳﺘﻲ ﻧﻴﺴﺖ ...! ﺑﺪﺍﻧﺪ ﻣﺎﻧﺪﻧﻲ ﺗﺮ ﺍﺯ ﻧﮕﺎﻩِ ﺗﻮ ﭼﺸﻤﻲ ﻧﻴﺴﺖ ...! ﺑﺪﺍﻧﺪ ﺑﺮﺍﻱِ ﺑﻮﺳﻪ ﻫﺎﻳﺶ ﻣﺮﺯ ﻧﻤﻲ ﮔﺬﺍﺭﻱ ...! ﺑﺮﺍﻱِ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﻳﺶ ﻣﻲ ﺧﻨﺪﻱ ...! ﺑﺮﺍﻱِ ﮔﺮﻳﻪ ﻫﺎﻳﺶ ﺷﺎﻧﻪ ﻣﻲ ﺷﻮﻱ ...! ﺑﺪﺍﻧﺪ ﺑﺮﺍﻱِ ﺭﺍﺳﺖ ﮔﻔﺘﻦ ﻣﺴﺘﻲ ﻧﻤﻲ ﺧﻮﺍﻫﻲ ...! ﺑﺪﺍﻧﺪ ﺑﺮﺍﻱِ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﻱِ ﺗﻨﻬﺎﻳﻴﺖ ﺳﻴﮕﺎﺭ ﻧﻤﻲ ﺧﻮﺍﻫﻲ ...!

[ یکشنبه هجدهم آبان 1393 ] [ 1:11 ] [ فائزه ]

- هفته گذشته یه آش نذری درست کردم برای سلامتی پسرم....

- الان زیاد خوب نیستم شاید بخاطره دلهرهای هست که از فرداهای نیومده دارم اما باید توکل کرد...

- خیلی تلاش میکنم رفتاری مناسب توی جمع داشته باشم و خطاهای اطرافیانم رو نادیده بگیرم اما خوب موهام دارن همه سفید میشن...

- ادمها اونجور که خودشون دوست دارن رفتار میکنن نه اون جوری که ما میخوایم... شاید صبر یکم تغییرشون بده نمیدونم...

- پسرم رو بردم همایش علی اصغر و لباس سبز و سفید تنش کردم خیلی بهش میومد...

- حریم خصوصی هر کس محترمه و وسایل شخصی هر کس متعلق به شخص شخیص خودشه... اخه چرا فضولی؟ چرا سو استفاده؟...

[ شنبه دهم آبان 1393 ] [ 2:57 ] [ فائزه ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ صرفا دلنوشته های من هست برای عزیزانم! همین!!

----------------------------------------------------------------------------------------------
عاشقم ♥ عاشق آن " م " که می آید آخر عزیز ... و من میشوم مال تو ....! ♥
----------------------------------------------------------------------------------------------
وَ إِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ